مولوی در دهِ جغدان1
باز آن باشد كه باز آيد به شاه بازِكوراست آن كه شد گم كرده راه.
راه را كم كرد و در ويران فتاد؛ بازدرويران برجغدان فتاد.
او همه نور است از نور رضا؛ ليك كورش كرد سرهنگ ِ قضا.
خاك درچشمش زد واز راه برد؛ در ميان ِ جغد و ويرانش سپرد.
بر سري جغدانش بر سر مي زنند؛ پرّ وبال ِ نازنينش مي كنند.
ولوله افتاد در جغدان كه ها! باز آمد تا بگيرد جاي ِ ما
چون سگان ِ كوي پرخشم ومهيب ، اندر افتادند در دلق ِغريب.
باز گويد :«من چه درخوردم به جغد؟ صد چنين ويران فدا كرده به جغد!
من نخواهم بود اين جا؛ مي روم ؛ سوي ِ شاهنشاه ،راجع مي شوم.
خويشتن مكشيد اي جغدان كه من نه مقيمم مي روم سوي ِ وطن.
اين خراب، آباد در چشم ِ شماست ور نه ما را ساعد ِشه ، باز جاست.»
جغد گفتا :«باز حيلت مي كند؛ تا ز خان ومان شما را بر كند...
كمترين جغد ار زند بر مغز ِاو مر ورا ياري گري از شاه كو ؟»
گفت باز :«اريك پرِمن بشكند؛ بيخ ِ جغدستان،شهنشه بركند.
جغد چه بود؛ خود اگر بازي مرا دل برنجاند؛ كند با من جفا،
شه كند توده به هر شيب وفراز، صد هزاران خرمن از سرهاي ِ باز...
بازم وحيران شود در من هما! جغد كه بود تا بداند سرّ ِ ما؟...
يك دمم با جغدها دم ساز كرد ؛ از دم ِمن، جغدها را باز كرد.
اي خنك جغدي كه در پروازِ من، فهم كرد از نيك بختي راز ِ من!
در من آويزيد تا نازان شويد! گر چه جغدانيد شه بازان شويد!» (دفتر دوم،بيت 1131تا1165)
رضا ساریخانی، پژوهنده و پژوهش ورزِ رشته ی ِ زبان و ادبیّات ِ پارسی،این وبلاگ را گشوده تا به باز شناخت ِاندیشه،مهارت هاي ِپنداری ِبيان و بازتاب ِآن دو، در گفتار و كردار ِخود، در آينه ی ِاجتماع ِآثار ِادبي،بپردازد؛ و از آنانی که در پيش برد و پالايش ِاين وبلاگ، هم راه گردند، سپاس گزار است.