انتقاد از خود در آينه يِ وجود ِ كي خسرو
همي رفت بايد به ديگر سراي؛ بماند همه كوشش،ايدر،به جاي.
تو از كار ِكي خسرو،اندازه گير؛ كهن گشته كار ِجهان تازه گير،
كه كين ِپدر باز جست از نيا، به شمشير و هم چاره و كيميا.
نيا را بكشت و خود ايدر نماند؛ جهان نيز منشور ِاو را نخواند!
چنين است رسم ِسراي ِسپنج؛بدان كوش تا دور ماني ز رنج!
(همان،ص:163ج5)
در« شاه نامه»،هر كرداري به پشتوانه ي ِ انديشه اي، از نرم ابزار ِ خرد ،شكل مي گيرد؛اين انديشه ، از كلّي ترين پديدارها تا جزيي ترينشان ، در انقباض و انبساط است وچه بسا، پسندها وناپسندها يِ ِاجتماعي ِناسازي را عرفي كرده است؛ مي بينيم كه از انديشه يِ تك قطبي اداره كردن ِ جهان تا پنبه ي ِ آن فكر را زدن، حاكمي، محكوم و فرمان بري ،فرمان فرما مي گردد.از انديشه ي ِ «چون كه با بد ،بد كني پس فرق چيست»؟ تا «هر بدي را با بدي پاسخ دهيد» دوستان و دشمنان ،تغيير مي كنند.اين تغيير،تصحيح ،نقض ، وتكميل پذري ،خاصّه ي ِ ذاتي انديشه است.امّا دردمندي ِبشرِ شاه نامه از آن جاست كه ناچار شده آن ها را قطي تلقّي كند وتلاشش براي ريختن ِ طرحي نو ،نيز با عقوبت رو به رو گردد.
با وجودِ بازدارندگيِ بي جان ِكي خسرو،(همان،ص:239،240ج5) در پي گيري ِكين خواهي،گناه كاران،كه سهل است؛ هزاران بي گناه، از دم ِتيغِ سربازانش مي گذرند:
به يك رزم گاه،از نبرده سران، سرافراز با گرزهاي ِگران،
همانا كه افكنده شد چل هزار به گل زرّيون،در يكي كازار...
به جنگ حصار اندرون،سي هزار همانا كه شدكشته در كارزار.
(همان،ص:221و222ج5)
چهل روزمان جنگ پيوسته گشت؛ بسي كشته گشت وبسي خسته گشت.
(همان،ص:232ج5)
چه كسي او را از گناه ِحمله به شهر ِتوراني ِمجاور ِ زابل و اشغال ِآن ، براي ِباج وخراج گيري بركنار مي كند؟(همان،ص:21ج4)
سپهبد كه با فرّ ِيزدان بُود همه خشم ِ او،بند و زندان بُود.
چو خون ريز گردد؛بماند نژند؛ مكافات يابد،ز چرخ ِبلند.
چنين گفت موبد به بهرام ِتيز كه :«خون ِ سر ِبي گناهان مريز!
چو خواهي كه تاج ِتو ماند به جاي، مبادي جز آهسته و پاك راي،
نگه كن كه خود تاج با سر چه گفت كه :«با مغزت اي سر! خرد با جفت!»
(همان،ص:257ج5)
چه كسي او را از گناهِ تبعات ِانتخاب ِتوس به فرماندهي ِسپاه ِايران و مرگ ِفرود،خانواده اش و ديگر دليران، بركنار مي كند؟آيا با دشنام دادن و زنداني كردن- ِگماشته اي به نامِ توس مي تواند خود را از قصور در انتخاب ِ نابخردانه اش باز رهاند؟
زبان كرد گويا به نفرين ِتوس شب ِتيره تا گاه ِ بانگ ِخروس.
(همان،ص:59ج4)
تو را جاي گه نيست در شارستان؛ رزه بايد وبند و بيمارستان.
نژاد ِمنوچهر و ريش ِسپيد، تو را داد بر زندگاني اميد؛
و گر نه بفرمودمي،تا سرت، بد انديش كردي جدا از برت.
برو،جاودان،خانه زندان ِ توست همان گوهر ِبد،نگهبان ِ توست.
ز پيشش براند و بفرمود بند به بند،از دلش،بيخ ِشادي بكند...
به دشنام بگشاد لب شهريار بر آن انجمن،توس را كرد خوار.
(همان،ص:61ج4)
به گيتي نباشد كم از توس،كس دُرُست از در ِ پايبند است و بس.
نه در سرش مغز ونه در تنش،رگ چه توس ِ فرو مايه پيشم چه سگ!
(همان،ص:79ج4)
اصولا، اين پرسش ها ي ِبندگان،با مزاجش سازگار نيست وآن ها را بر نمي تابد! :
ز گيتي ستايش مر او را كنيد؛ شب آيد نيايش مر او را كنيد؛
كه آن را كه خواهد،كند شور بخت؛ يكي بي هنر بر نشاند به تخت.
بر اين،پرسش و جنبش و راي نيست، كه با دادِ او، بنده را پاي نيست!
(همان،ص:194و195ج5)
او ،خود، پس از چله نشيني درآخرين روز هاي ِصدارتش، ،معترف به گناهان ِ گذشته است؛منتها نمي گويد چرا در قتل و غارت هايي كه به اذن ِحق،انجام داده ،احساس ِگناه مي كند؟ چرا از خدا نمي خواهد براي ِ جبرانِ گناهانِ پيشتر نيك ناميده اش _ به جاي ِصحنه را خالي گذاشتن و در رفتن_،فرصت بگيرد تا پاسخ گوي ِكساني باشد كه وام دارشان است؟ امّا مسيحي وار اعتراف به گناه را مقدمه ي ِپذيرش ِراستيِ خود، نزد ِيزدان جلوه مي دهد!
كنون پنج هفته است تا من به پاي، همي خواهم از داور ِره نماي،
كه بخشد گذشته گناه ِمرا؛ درخشان كند تيره ماه ِمرا.
بَرد مر مرا ز اين سپنجي سراي؛ بُوَد در همه نيكيم ره نماي.
نماند كه از اين راستي بگذرم؛ چو شاهان ِپيشن بپيچد سرم.
كنون يافتم،هر چه جستم ز كام؛ ببايد پسيجيد،كه آمد خُرام.
(همان،ص:270ج5)
سهم دادن به مرده خور هايي چون:زال، (همان،ص:278ج5) توس، (همان،ص:277و280ج5)گودرز (همان،ص:277و279ج5) و ديگراني (همان،ص:277ج5) كه ديگر اميدي به تن ابزاري ِاو و ادامه ي ِ حكومتش ندارند، وجن زده وديوانه اش مي خوانند (همان،ص:270 ،272 ،276و286ج5) و حتّا از تصاحب ِ لباس هايش هم،درنمي گذرند، چه معنايي دارد؟! (همان،ص:61ج4)
مي گويند:«مردم به اميد زنده اند»؛امّا اميد به چه چيزي؟! اميد به انتقام گرفتن يا زندگي بخشيدن ؟ آبادي يا ويراني...؟!
او در مسير ِعبورِ سپاهيانش ،سران ِكشورهايي چون چين،ماچين و مُكران را تهديد مي كند كه يا خود ما يحتاج ِلشكر كشيِ ِ او را تدارك كنند يا براي ِچپاول وغارت ِسپاه ِ تحت ِ امرش در انتظار بنشينند! (همان،ص:222و230 ج5)
خورش ساز،راه وسپاه ِمرا؛ به خوبي بياراي گاه ِمرا...
ور ايدون كه گفتار ِ من نشنوي؛ به خون ِفراوان كس اندر شوي.
همه بوم ِمكران تو ويران كني، چو بي كينه آهنگ ِ شيران كني.
(همان،ص:238ج5)
وز آن پس دليران ِپرخاشخر، به تاراج ِمكران نهادند سر
خروش ِزنان خاست از شهر و دشت؛ همه تيز ومكران پر از بيم گشت.
به درهاي ِشهر آتش اندر زدند، همي آسمان بر زمين بر زدند.
بخستند از ايشان فراوان به تير؛ زن و كودك ِ خرد گشتند اسير.
چو كم گشت از آن انجمن، خشم ِ شاه بفرمود تا باز گردد سپاه.
(همان،ص:239و240ج5)
درست است كه اين مدّعي ِبي نياز از رنج و آز،بي احترامي به كشته هاي ِسپاه ِمقابل نمي كند (همان،ص:154،155 و239ج5)و اسيران را دل جويي كرده (همان،ص: 197و228ج5)؛آن ها را نمي كشدو بعضا آزاد مي كند(همان،ص: ،156،157،216 ،219 و240ج5)؛ امّا مثل ِ هر حاكم ِدنيا مداري، دستور ِكوچاندن ِ اجباري ِ آن ها را مي دهد. (همان،ص:157ج5)وريختن ِ خون ِكساني را كه در برابر تهاجم ِسپاه ِايران،تسليم نمي شوند؛بلكه ايستادگي مي كنند،حلال مي داند: (همان،ص:236،242ج5)
ز تركان هر آن كس كه فرمان كنند؛ دل از جنگ جستن،پشيمان كنند،
مسازيد جنگ و مريزد خون؛ مباشيد كس را به بد رهنمون؛
و گر جنگ جويد كسي با سپاه؛ دل ِكينه دارش نيايد به راه،
شما را حلال است خون ريختن، به هرجاي تاراج و آويختن.
غلام وپرستنده وچارپاي نماندي،بد ونيك چيزي به جاي
بر اين گونه فرسنگ صد بر گذشت، نه دز،ماند آباد؛نه كوه ودشت.
(همان،ص:198ج5)
به تاراج وكشتن نهادند روي؛ بر آمد خروشيدن ِهاي وهوي.
زن و كودكان بانگ بر داشتند؛ به ايرانيان،جاي بگذاشتند.
چه مايه زن وكودك ِ نارسيد كه زير ِپي ِپيل،شد ناپديد.
(همان،ص:215ج5)
بكشتند بسيار كس،بي گناه، نشاني نيامد ز بي داد شاه.
(همان،ص:243ج5)
به هر كشوري هر كه فرمان نبرد، ز دست ِدليران ِاو،جان نبرد.
(همان،ص:220ج5)
تنها علّتي كه براي ِ ترك ِ داوطلبانه يِ قدرت، و انتصاب ِ جانشيني مورد ِتاييد ِخود و كردگار، بيان مي كند اين است كه: نگران است مبادا دچار ِگناهي چون گناه ِ مشترك ِِ ضحّاك، جمشيد،سلم ، تور،كاوس وافراسياب شود:
روانم نبايد كه آرد مني؛ بدانديشي و كيشِ آهرمني.
شَوَم چو ضحّاك ِ تازي وجم، چو با«سلم» و«تور» اندر آيم به زَم.
به يك سو چو كاوس دارم نيا؛ دگر سو چو تور،آن پر از كيميا؛
چو كاوس وچون جادو افراسياب، كه جز روي ِكژي نديدي به خواب.
به يزدان شوم يك زمان،ناسپاس؛ به روشن روان،اندرآرم هراس.
(همان،ص:260و261ج5)
معتقد است تا آن زمان، آن چه پنداشته ،گفته و كرده نه به خواست ِ او بلكه به اراده يِ خدا بوده،واينك كه ماموريّتش درانتقام گيري و خون ريزي پايان يافته، با نفي ِرسالت ِ خويش براي ِ پرداختن ِ جهان از گنه كاران،به اعتكاف روي آورده،ديگران را به زهد مي خواند:
درشتي مكن با گنه كار ،نيز كه بي ارج شد بر دلم شهر و چيز!
از اين پس ندارم كسي را به كس؛ پرستش كنم،پيش ِفريادرس!(همان،ص:242ج5)
او براي ِادامه ي ِحكومت،به مردم القا مي كرد:«شما براي ِرنج بردن، انتقام گرفتن ونفرت ازدشمن،به وجود آمده ايد.»امّا همين كه،انتقام ها گرفته شد و ديگر كسي نبود تا از او انتقام بگيرند، به اين نتيجه رسيد كه نه تنها او بلكه هر كسي، در اين وضعيّت،در راهي باريك ودشوار،رفتني است:
هر آن گه كه باشي تن آسان ز رنج بيازي به تاج و بنازي به گنج،
چنان دان كه رفتنت نزديك شد؛ به يزدان تو را راه باريك شد.
(همان،ص:284ج5)
بپوييم و رنجيم و گنج آگنيم؛ به دل بر،همه آرزو بشكنيم.
سر انجام،از او بهره،خاك است و بس. رهايي نيابد از او هيچ كس...
بكوشيم و از كوشش ِما چه سود؟ كه از آغاز،بود آن چه بايست بود.
(همان،ص:25ج،4)
رضا ساریخانی، پژوهنده و پژوهش ورزِ رشته ی ِ زبان و ادبیّات ِ پارسی،این وبلاگ را گشوده تا به باز شناخت ِاندیشه،مهارت هاي ِپنداری ِبيان و بازتاب ِآن دو، در گفتار و كردار ِخود، در آينه ی ِاجتماع ِآثار ِادبي،بپردازد؛ و از آنانی که در پيش برد و پالايش ِاين وبلاگ، هم راه گردند، سپاس گزار است.