خروش سرخ
خروسی که خودش زخون کردهاند،
خروشش مگرسرخ کردارنیست.
تراخون این نسل درگردن است،
مرا با دگرنسلها کارنیست.
چه گویی مرا راه بر نیست کس،
وگرهست،خود نام بردار نیست؟
چو در راه تاریخ افتی بدان:
که جزگرد ره راه سالارنیست.
هیاهوی انبوه این سالیان
جز آواز ریزنده آوارنیست.
سپیدی همه نیست تنپوش بخت،
بسا جزکفن بهر بیمارنیست.
رگ و قلب وخون چیست؟خیره مگوی،
مرا رای جنگ است وافزارنیست!
گرایمان به خورشیدداری،دلت،
زمومین گیا ازچه بیزارنیست؟
به تابوت شب زیستن خوی ماست.
زگهوارهی روزمان عارنیست!
ز زنجیر ما را اگر باک هست،
سزامان جزازنعل و افسارنیست.
که زنجیرخلخال مرد است وهیچ،
یلان راازاین بند تیمار نیست.
شب اندر زمستان درازاست لیک
درنگیدن فصل, بسیارنیست.
رهد پیرتاریخ روزی زبند.
هماره اسیر و همه خوارنیست.
زمانه به ابهام آموخته است،
جزاین شعررا نیز هنجار نیست.
ولی شعر این صیقل،این آینه،
به تاریکی رای زنگارنیست.
گرانسنگ فریاد دریاست این،
غزلهای بیرنگ جوبارنیست.
گره برگره همچونای است لیک
یکی شکوه اورابه طومارنیست.
پذیرند پوزش کهن پروران،
اگراین چکامه کهن وارنیست.
<<همان>>
رضا ساریخانی، پژوهنده و پژوهش ورزِ رشته ی ِ زبان و ادبیّات ِ پارسی،این وبلاگ را گشوده تا به باز شناخت ِاندیشه،مهارت هاي ِپنداری ِبيان و بازتاب ِآن دو، در گفتار و كردار ِخود، در آينه ی ِاجتماع ِآثار ِادبي،بپردازد؛ و از آنانی که در پيش برد و پالايش ِاين وبلاگ، هم راه گردند، سپاس گزار است.